من يا مترسك
چون مترسك برهنه ، توي نيزار خيالم * خسته و شكسته از باد ، هيچ كس نداد مجالم
كركساي باغ حسرت روي شونه هام نشستن * چيزي توي باغ نديدن ، منو تيكه پاره كردن
حالا مونده استخونام ... كه شده قسمت چشمات
پاشو از پيشم گذر كن ... قسمت ميدم به اخمات
وقتي رفتي منو بردن ... توي سرزمين تك تك
دست و پاي منو بستن ... منو كردن يه مترسك
چشم من اما به راه بود ... تا تو برگردي دوباره
ببيني از وقتي رفتي ... چطوري شدم آواره
مي دونستم بر مي گردي ... ولي حالا خيلي ديره
بهتره بري نباشي ... آخه چشمام خيلي پيره
ماني